باز (پيشوند) جزء پيشين بعضى از افعال به معنى دوباره، مجدداً و يا براى تأكيد بكار مىرود: بازآمدن. بازآوردن. بازبردن و... ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(قید) كرّت ديگر. دوباره. بار ديگر. ازنو. ازسرنو. مكرر: دو دفعه به تو گفتم باز هم مىگويم. ¦¦ (حرف ربط) اما. ليكن. ولى. ¦¦بعد از كلمات قيد زمان مىآيد و معناى به اين طرف، بدين سوى، به بعد مىدهد: از آن زمان باز. از دى باز. از قديم باز. از دو سال باز. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(صفت) گشاده. مقابل بسته. ¦¦نشيب. مقابل فراز. زير. پايين. ¦¦دور. مقابل نزديك. ¦¦بدون گره و تعقيد: كلاف باز. ¦¦بدون حصار. بدون مانع. دشتباز. جادۀ باز. ¦¦جدا. داراى فاصله. ¦¦مقابل تيره (در رنگ). روشن: نارنجى باز؛ نارنجى روشن. ¦¦صاف. بىابر: روز باز؛ روزى روشن. ¦¦شكافته: زخمش باز شد. ¦¦به مجاز، فرحانگيز. بانشاط: قيافۀ فلان باز است؛ يعنى گرفته و غمگين نيست. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(اسم) پرندهاى شكارى از راستۀ بازسانان، داراى چنگالهاى قوى و منقار مخروطى خميدۀ بسيار تيز و با پرواز سريع. رنگ آن قهوهاى است و چشمان سياه تيزبينى دارد و پرندگان ديگر را هنگام پرواز شكار مىكند. در قديم اين پرنده و بهويژه جنس مادۀ آن را براى شكار تربيت مىكردند و امرا و پادشاهان با آن به شكار مىپرداختند. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(اسم) واحد اندازهگيرى طول برابر با اندازۀ بين دو سرانگشت ميانى وقتى دستها كاملاً به دو طرف باز و كشيده شده باشد. ¦¦ارش. از آرنج تا نوك انگشت ميانى. ¦¦شبر. وجب. مقدارى از دست، مابين سر انگشت كوچك و انگشت شست. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص321) 
(حرف اضافه) سوىِ. طرفِ. جانبِ: بازِ آنجا شد. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(صفت فاعلی مرخم) مخفف بازنده و به معناى بازنده، ازدستدهنده است، در كلمات مركب مانند: قمارباز. سرباز. دلباز. جانباز. ¦¦به معنى دوستدار. كه دوست گيرد. كه بسيار راغب است: كفترباز. پرندهباز. معشوقهباز. ¦¦به معنى بازىكننده با: حقهباز. بندباز. ¦¦به معنى بازىكننده. كه بسيار بازى مىكند و در آن مهارت يافته است: قمارباز. شطرنجباز. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(اسم) باج. خراج. باژ. ¦¦شراب. خمر. مى. ¦¦ورد و دعاى فيض و بركت. سكوت كه زردشتيان هنگام شست و شو و غذا خوردن بعد از زمزمه آغاز كنند. باژ. ¦¦عكس و قلب. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(فرانسوی اسم) (اصطلاح شيمى) اجسام جامد سفيدرنگ و بسيار نمگير كه رطوبت زيادى به خود گرفته مايع لزج و چسبندهاى ايجاد مىكنند و در آب بسيار حل مىشوند و در اثر گرما گداخته مىگردند. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص322) 
بمعنى باج و خراج كذشت تكرار نخواهد شد 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص145) 
چند معنى دارد:اول جانورى باشد كه ملوك دارند و صيد مرغان كنند .سوزنى گفت: بيت هماى عدل تو چون پر و بال باز كند تذرو دانه برون آرد از جلاجل باز (و هم او گفت:[بيت] ز گرد راه چو عنقا بآشيانۀ باز بسوى بنده خراميد شاه بنده نواز ) دوم باز باشد يعنى«ارش»و آن از بن دست بود تا سر انگشت.شاكر بخارى گفت: بيت بچاه سيصد بازم چنين من از غم او عطاى مير رسن ساختم ز سيصد باز (و فرخى گفت:[بيت] هر بزرگى كه سر از طاعت تو باز كشيد سرنگون گشت ز منظر بچه سيصد باز و سوزنى گفت:[بيت] كه خواند تختۀ عصيان تو كه در نفتاد ز تخت پنجه پايه بچاه پنجه باز ) سيوم گشاده باشد.گويند:«در باز كرد» يعنى در بگشود(كسائى گفت:[بيت] آنكس كه بر امير در مرگ باز كرد بر خويشتن نگر نتواند فراز كرد) و حكيم سوزنى گفت: بيت دم منازعت توشها كه يارد زد در مخالفت تو كه كرد يارد باز چهارم بمعنى معاودت باشد اعنى باز آمدن (و هم او گفت:[بيت] كه رفت بر ره فرمان تو كز آن فرمان رميده بخت بفرمان او نيامد باز و پدرم گفت:[بيت] باز ما را هوس عشق بديدار آمد با زمان دل بهواى تو گرفتار آمد و(حكيم انورى گفت: بيت روز را رايگان ز دست مده نيست امكان آنكه باز رسد پنجم بمعنى بباز باشد(اعنى بازى كن) بر صيغۀ امر.سوزنى گفت: بيت بخواه گوى ز نخ لعبتان چوگان زلف گهى بگوى گراى و گهى بچوگان باز ششم بمعنى بازنده بود چون«دوالباز»و «حقهباز»و غير آن بر صيغۀ اسم فاعل. حكيم انورى گفت: بيت مهره و حقه است ماه و سپهر كه بشاگرد حقهباز رسد و عراقى گفت: بيت مرا مسخر عقل مجاز نتوان كرد كه رند را بستم توبهباز نتوان كرد 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص121) 
- معروف و ديگر بمعنى باع نيز آمده، و باع بعربى گشادگى ميان دو دست باشد از سرانگشتى تا سرانگشت ديگر چون از هم بگشايند. مثالش شاه ناصر خسرو فرمايد: بيت اگر بلفقدن دانش بكوشى بر آئى زين چه هفتاد بازى و استاد لامعى جرجانى نيز فرمايد: شعر شده بچشم من از شادى زيارت تو دو سال همچو دو روز و دو ميل همچو دو باز و 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص145) 
بازووارش بود چنانكه شاعرى گويد: بچاه سيصد باز اندرم من از غم او#عطاء مير رسن ساختم ز سيصد باز 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص83) 
بازنده،و امر بباختن،و مرغ معروف شكارى،و گشاده،و ممتاز و جدا، و بمعنى ديگر نيز آمده،كمال گويد: بيت كسى كه دست چپ از دست راست داند باز باختيار ز مقصود خود نماند باز و گشادگى مقدار دو دست،از سر انگشتى تا سر انگشت ديگر،كه بعربى باع،و بتركى قلاج گويند،و بعضى ياز،بباى حطى،گويند بجاى باى موحده،و اينمعنى از باز بمعنى گشاده مأخوذست،چه از گشادگى دستها بهم رسد،ناصر خسرو گويد: بيت اگر بالفغدن دانش بكوشى برايى زين چه هفتاد بازى و بمعنى نشيب ضد فراز،و بمعنى جانب نيز آوردهاند،منوچهرى گويد: بيت همچنان سنگى كه سيل او را بگرداند ز كوه گاه زين سو گاه زان سو گه فراز و گاه باز و سوزنى گويد: بيت آن حسام ابن حسامى كه حسام نظرش هرگز از خصم بالزام نشد باز نيام و باژ بزاى فارسى،در باج گذشت،و سامانى مرادف با،گفته كه بمعنى باى جاره است كه براى الصاق آيد،و صحيح آنست كه در شعر سوزنى بهمين معنيست،يعنى بنيام نرفت،چه بمعنى سوى در هيچ نسخۀ ديگر بنظرش نرسيده،و بمعنى باى الصاق بسيار آمده،چنانچه گويند:باز او گفتم يعنى باو گفتم،و باز خانه شد،يعنى بخانه شد،و از اينجاست كه اهل خراسان گويند:بزو گفت يعنى باو گفت،و در شعر كمال نيز اينمعنى راست مىآيد يعنى بداند و بنماند،و در جهانگيرى بمعنى تميز و تفرقه گفته چنانكه گذشت،و در نسخۀ ديگر ديده نشد و همچنين در بيت منوچهرى بمعنى ضد فراز محل تأمل است،بلكه باز بمعنى ديگرست يعنى گاه فراز،و گاه ديگر گون،چنانكه باز گونه گويند، يعنى ديگر گون. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص202) 
بر وزن قاز پرندهايست مشهور و معروف كه سلاطين و اكابر شكار فرمايند و گشادگى ميان هر دو دست را نيز گويند چون از هم بگشايند و آن را نيز به تركى قلاج خوانند و به عربى باع گويند و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است و شبر و وجب را نيز گفتهاند و آن مقدارى باشد از دست ما بين سر انگشت كوچك و انگشت شست و دوش و بازو و يك بند انگشت را نيز گويند و به معنى تكرار و معاودت و ديگر هم هست چنان كه گويند بازبگو يعنى مكرر بگو و بازچه مىگويد يعنى ديگر چه مىگويد و بازنده و بازى كننده را نيز گويند همچو قمارباز و ريسمانباز و شبباز و امثال آن و امر به بازى كردن هم آمده است يعنى بباز و بازى كن و به معنى گشاده هم هست كه در مقابل بسته باشد و نشيب را نيز گويند كه نقيض فراز باشد و بازماندن و واماندن به معنى نارسيدن هم هست و به معنى تميز كردن و تفرقه نمودن ميان دو چيز باشد و به معنى جدا هم هست كه به عربى فصل گويند و به معنى عكس و قلب نيز آمده است و شراب را هم مىگويند كه به عربى خمر خوانند و سوى و طرف و جانب را نيز گفتهاند و به معنى گذرگاه سيل هم آمده است و باج و خراج را نيز گويند و به اين معنى با زاى فارسى هم درست است. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص117) 
بوزن ساز ده معنى دارد و در عدد نيز ده است اول بمعنى ديكر آمده منوچهرى كفته شعر آمدت نوروز و آمد جشن نوروزى فراز كامكارا كار كيتى تازه از سر كير باز ديكر بمعنى بازيدن است بازنده نيز كويند و اين بىتركيب كفته نمىشود مانند شطرنجباز و قمار باز هم او كفته شعر شاخ كل شطرنج سيمين و عقيقين عندليب وقت شبكيران بنطع سبز بر شطرنجباز ديكر بمعنى كشاده باشد هم او كفته شعر اى خداوندى كه تا تو از عدم پيدا شدى بسته شد درهاى بد درهاى نيكى كشت باز ديكر بمعنى مسافت ميان هر دو دست باشد از سر انكشت دستى تا سر انكشت دست ديكر و آن را بازه نيز نامند هم او كفته شعر آفرين بر مركبى كو بشنود در نيمشب بانك پاى مورچه در زير چاه شصتباز ديكر بمعنى ضدّ فراز است كه آن را نشيب خوانند شعر همچنان سنكى كه سيل او را بكرداند ز كوه كاه رانسو كاه زين سو كه فراز و كاه باز ديكر بمعنى باز شكارى مشهور است شعر كاه رهوارى چو كبك و كاه جولان چون عقاب كاه برجستن چو باشد كاه بركشتن چو باز ديكر بمعنى تفرقه كردن ميان دو چيز آمده ديكر بمعنى جدا شده را كويند كمال اسمعيل هر دو را بنظم آورده شعر كسى كه دست چپ از دست راست داند باز به اختيار ز مقصود خود نماند باز ديكر بمعنى سوى و جانب باشد سوزنى كفته آن حسام بن حسامى كه حسام ظفرش هركز از خصم بالزام نشد باز نيام و بمعنى كذركاه سيل نيز آمده رشيدى كفته سوى باين معنى كه در شعر سوز نيست در هيچ نسخه بنظر نرسيده و نشد باز نيام صحيح آنست كه يعنى به نيام نرفت و اينكونه لفظ بمعنى الصاق بسيار آمده چنانكه كويند از او كفتم يعنى باو كفتم و باز خانه شد يعنى بخانه شد و صاحب تاريخ كرمان نوشته كه فلان امير كرمانى را از شهر كرمان باز حضرت بيزد فرستاد بازو كفتم و بزو يعنى باو كفتم و از اينجا است كه اهل خراسان كويند بزو كفت يعنى باو كفت و كفته بمعنى تميز و تفرقه در نسخه ديكر ديده نشده و مؤلف نيز در منشأت فضلاى خراسان خاصه خواجه بهاء الدّين خوارزمى چنانكه رشيدى كفته باز او بجاى با او بسيار ديدهام و اللّه اعلم 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص144) 
[اسم][فارسی]بازگشت و تكرار و معاودت و اعاده.و فرود و نشيب.و عكس و قلب.و دوش و بازو.و جزء بالائين بازو و شبرو وجب.و دست.و گشادگى ما بين دو دست چون آنها را بطور افقى از هم بگشايند. و بند انگشت.و دسته.و بسته.و آغوش و پسنديده و تميز.و تفرقه و جدائى.و فصل.و ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
[معين فعل][فارسی]بار ديگر و واپس و ديگربار و از نو و از سر نو.و از آنوقت و پس از آن.و نيز.و سوى و جانب و طرف. و چون اين كلمه را بر سر فعل درآورند معنى تكرار صدور بآن مىدهد و يا در معناى آن تغييرى وارد مىكند.و خاطرنوازى كردن. و دست كشيدن و ترك كردن.و ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
[صفت][فارسی]گشاده و واكرده.و ناپوشيده و برهنه و عريان.و چون مشتق از بازيدن باشد بمعنى بازنده و در اين صورت هميشه بطور تركيب استعمال مىشود مانند حقهباز و شطرنجباز و قمارباز. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
[اسم][فارسی]-مأخوذ از تازى- نوعى از مرغ شكارى كه با آن شكار مىكنند.و باز سپهر.آفتاب.و روز.و بازسپيدپر نيز آفتاب.و روز. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص510) 